۱۵۱

خرید بک لینک

امکانات وب

ساریه درحالی که زجه می زد با صدای لرزون میگفت

یکی از همین شبا یه بالشت بذار رو سرمو خفهام کن. کلکمو بِکَن .

چقد راحت. راستی راستی میخاست بمیره

بعده بیست سال. یعنی منم مثل اون میشم؟

یعنی منم باید بیست سال دیگه تحمل کنم؟

دستام درد میکرد. استخوون انگشت وسطم قرمز شده بود.

انگار خونریزی زیر پوستی داشت.

به مهرداد نگاه میکردم

جمله های بیربطِ کسشر رو بهم ربط میداد

چقدر ازشون نفرت داشتم.

کاش میتونستم همین الان لباس بپوشمو بدون هیچ چمدون یا کیفی فرار کنم

کاش یکیو داشتم که حداقل یه شب برم تا صبح تو بغلش گریه کنم.

تو ایوون که نشسته بودم همش پگاه رو صدا میکردم

میگفتم پگاه ما نجات پیدا نمیکنیم

پگاه ؟ ما نجات پیدا نمیکنیم

پگاه... ما نجات پیدا نمی کنیم..

خوب به حرکات دستای مهرداد نگاه میکردم

اینکه دور گردن میرفت یا به سمت من میومد تا منو هول بده

اینکه چند بار به بدن ساریه برخورد کردو صداهای وحشتناکی داد.

من تا کِی باید این صداهارو میشنیدم؟

من اصلن تو زندگیِ قبلیم چیکاره بودم که این زندگی شد سهمِ من؟

به چشماش نگاه میکردم

اونم نگاه میکرد

من نفرتو خشم داشتم تو چشمام

اَشک داشتم اما اگه یه چاقو تو دستام بود،

تعداد دفعه هایی که میذاشتم اون چاقو به بدن مهرداد برخورد کنه از دستم در میرفت.

من اون نگاه ها ، اون صداها ، اون حرکاتو حرفا یادم میمونه

میخام که یادم بمونه

بهشون نیاز دارم.

برای قوی تر شدن

بهشون نیاز دارم.

دستام هنوزم درد میکنه و چشمام بخاطر اشک هایی که پایین نمیریزن

همهجارو تار نشون میده.

این متن روبه سختی نوشتم.

اومدیم که بجنگیم سوعیت هارت...

ما را در سایت اومدیم که بجنگیم سوعیت هارت دنبال می‌کنید

برچسب: ۱۵۱ سایپا,۱۵۱,۱۵۱ sl,۱۵۱ اسپرت,۱۵۱ سوره انعام,۱۵۱۰۲۲=۲,۳,۵,وانت ۱۵۱,پراید ۱۵۱,نشریه ۱۵۱, نویسنده: بازدید: 120 تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 2:38

صفحه بندی