اومدیم که بجنگیم سوعیت هارت

متن مرتبط با «۵» در سایت اومدیم که بجنگیم سوعیت هارت نوشته شده است

۱۵۱

  • نیلوبلاگ

    ساریه درحالی که زجه می زد با صدای لرزون میگفت یکی از همین شبا یه بالشت بذار رو سرمو خفهام کن. کلکمو بِکَن . چقد راحت. راستی راستی میخاست بمیره بعده بیست سال. یعنی منم مثل اون میشم؟ یعنی منم باید بیست سال دیگه تحمل کنم؟ دستام درد میکرد. استخوون انگشت وسطم قرمز شده بود.xa0 انگار خونریزی زیر پوستی داشت. به مهرداد نگاه میکردم جمله های بیربطِ کسشر رو بهم ربط میداد چقدر ازشون نفرت داشتم. کاش میتونستم همین الان لباس بپوشمو بدون هیچ چمدون یا کیفی فرار کنم کاش یکیو داشتم که حداقل یه شب برم تا صبح تو ب...

    ادامه مطلب
  • ۱۴۵

  • نیلوبلاگ

    دوست داشتن قرار نیست همیشه باعث شود که تمام دروغ شنیدن هارا ببخشیم و عبور کنیم صبح بعد صبح بخیر بگوییم عصر به یک قدم زدن کوتاه خودمان را مهمان کنیم و شب بگوییم که جای تو اینجا خالی ست دوست داشتن قرار نیست همه چیز را جبران کند بی اعتمادی هایی که از سر دروغ های مکرر بوجود آمد دوست داشتن نمیتواند جبران کند. از دستت میدهم از کل زندگیام پرتت میکنم ب آغوش غریبه هایی که قشنگ تر از منند. اما اینها اثبات نمیکنند که دوستت ندارم یادت باشد دوست داشتن نمیتواند زخم هایی که دیگران زدند را جبران کند. دیر شده هر...

    ادامه مطلب