اومدیم که بجنگیم سوعیت هارت

متن مرتبط با «۱۵۱ سایپا» در سایت اومدیم که بجنگیم سوعیت هارت نوشته شده است

۱۵۱

  • نیلوبلاگ

    ساریه درحالی که زجه می زد با صدای لرزون میگفت یکی از همین شبا یه بالشت بذار رو سرمو خفهام کن. کلکمو بِکَن . چقد راحت. راستی راستی میخاست بمیره بعده بیست سال. یعنی منم مثل اون میشم؟ یعنی منم باید بیست سال دیگه تحمل کنم؟ دستام درد میکرد. استخوون انگشت وسطم قرمز شده بود.xa0 انگار خونریزی زیر پوستی داشت. به مهرداد نگاه میکردم جمله های بیربطِ کسشر رو بهم ربط میداد چقدر ازشون نفرت داشتم. کاش میتونستم همین الان لباس بپوشمو بدون هیچ چمدون یا کیفی فرار کنم کاش یکیو داشتم که حداقل یه شب برم تا صبح تو ب...

    ادامه مطلب